مؤلف مجهول
30
رستم نامه ( فارسى )
مرا فارغ ز فكر اين و آن ساز * خلاص از گفتگوى اين جهان ساز دگر ره معجز خود را عيان ساز * ز لطف خود مرا باز استخوان ساز در اين درياى پرشورم نهان ساز * شدى چون آگه از هر خوب [ و ] زشتى خبر دارى تو از هر سرگذشتى * تويى چون آگه از هر سرنوشتى كه من خود آمدم با پنج كشتى * همه ياران چه حوران بهشتى همه از خان [ و ] مان خود گذشتند * خط فرمان من از جان نوشتند به آب بحر خاك خود سرشتند * در اين دريا به ما همراه گشتند ز نوح زندگانى دست شستند * چهسان گردم به سوى چين روانه برِ خويشان چهسان آرم بهانه [ a 35 ] * خجل گشتم كنون اندر ميانه من اكنون گر روم تنها به خانه * شوم تير ملامت را نشانه من و ياران من افتان و خيزان * به همراه غلامان و كنيزان در اين دريا شديم از جان گريزان * كسان دارند هريك از عزيزان همه از بهر ايشان اشكريزان * تمام چين اگر دُردانه گردد براى من چه زندان خانه گردد * همه خويشان من بيگانه گردد بر ايشان خانه ماتمخانه گردد * براى عيششان ويرانه گردد چه من در چين روم بىيار [ و ] همدم * ببين اندوه و رنج چشمِ پرنم سيه پوشيده خلق چين به ماتم * حيات من چه كار آيد در آن دم كه بينم دوستان را در چنين غم * به امّيد وصال [ و ] زندگانى نشستم من به هجرانى كه دانى [ b 35 ] * خجل گشتم چو در حين جوانى همان بهتر كه گردم باز فانى * كه بىياران نخواهم زندگانى پس از گريه چه مست بيدل افتاد * چه مستان بىخود [ و ] لا يعقل افتاد